آخرین بوسه
آخرین عشق-آخرین اندیشه
|
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/08/28 توسط مهدی
|
اگر این بار
شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
نوشته شده در تاريخ 88/08/15 توسط مهدی
|
در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه میکنند
یار دبستانی من
آرزو میکنیم که یاران دبستانیمان کاری کنند و خود نشستهایم.... همراه شوید...
یار دبستانی من ، دشمن خونی منی ؟ چوب الف شد یه چماق ، هوشت کجاست یاد منی ؟ حک شده اسم من و تو زیر ستون خوب و بد ترکه ی بیداد و ستم شد نفرت و بغض و حسد دشت بی فرهنگی ما خشک شده کل علفهاش خوب و بدش سوخته که هیچ،سنگ شده قلب آدماش دست منم هروقتی خواست پرده ای رو پاره کنه دست تو پس زد دستم و نگذاشت که اون کاری کنه...
از یاد نخواهیم برد
نوشته شده در تاريخ 88/06/17 توسط مهدی
|
می خواستم بگم بدم می آید از اینها ولی بعد گفتم اگر بگویم دوست ندارم بهتر است.
· شهر آلوده، خیابانهای کثیف · بی نظمی، عدم رعایت قانون · بی دقتی و سر به هوا بودن · گاهی اجبار و گاهی بی اجباری · زندگی بی هدف · اتلاف وقت · زندگی یکنواخت و تفریح نداشتن · تقسیم کردن دنیا به ایران و خارج! · خیلی دست بالا گرفتن خارجیها خصوصا آمریکاییها · نگاه عجیب به غیر ایرانیها · خنگی ایرانی ها · ناآگاهی ایرانی ها · سبک زندگی ایرانی ها · اعتماد بنفس حیوان وار و بدون آگاهی · ملاک های خوب بودن و بد بودن سنتی ایرانی ها · شکایت و غر زدن همیشگی ایرانی ها · نارضایتی همیشگی ایرانی ها · غرور و خودبرتربینی · تعصب خصوصا نسبت به سنتها و مذهب · تعصبات قومی و قبیلهای · افراد بی ادب و بی ملاحظه · آبگوشت و فسنجون · کمرویی و نداشتن اعتماد به نفس · ناآگاهی · فقر · دوره نوجوانی
منتظر انتقادها یا نظراتتون هستم ... نوشته شده در تاريخ 88/05/22 توسط مهدی
|
من اعتراف میکنم به قتل ، حمل اسلحه به ارتباط اجنبی ، به سازش و مساحمه من اعتراف می کنم به ننگ سر سپردگی به اغتشاش و مفسده ، به شرب خمر و هرزگی
من اعتراف می کنم به انقلاب مخملی
به کودتای موسوی علیه بیت رهبری
من اعتراف می کنم که خاتمی منافق است
و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است
من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف می کنم که جان نثار رهبرم
که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم
من اعتراف می کنم که شب سپید بود و من
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام
و عمر خویش بی جهت چنین تباه کرده ام
من اعتراف می کنم تعفن لباس من
ز کار خویش بوده من خودم خراب کرده ام
فقط مرا تمیز کن ، مجال یک وضو بده
من اعتراف می کنم هوای آب کرده ام
من اعتراف می کنم نه بطری و نه کابل بود
نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود
من اعتراف می کنم که قرص ها توهم است
و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است
من اعتراف می کنم فقط کمی امان بده
به دوستان گشنه ام فقط یه لقمه نان بده
من اعتراف می کنم تو را خدا فقط بزن
چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن؟
من اعتراف می کنم فقط نگو به دخترم
در این یکی دو ماه من چه آمد ست بر سرم...
من اعتراف می کنم....
پ.ن : اگر نبودم شرمنده .... دست و دلم به نوشتن نمیرفت.... هوای گریه دارم ...
نوشته شده در تاريخ 88/04/10 توسط مهدی
|
ای تو بی گناه تو بی خبر معصوم و پاک رفتی چه زود
اون کس که تو رو از ما گرفت به عشق قسم عاشق نبود
تو آخرین نگات اشک چشمام آزادی مرد باور نکرد
حرفم با خداست چرا کسی صدات نکرد...
ندا رفتی و در چشمای تو قلبا شکست چون پروانه شد بر لاله ی ایمان نشست
ندا فانوس تو نور همه دنیای ما
عشق آزادی و خورشید در فردای ما عشق آزادی و خورشید در فردای ما
عشق فردای ما..
نوشته شده در تاريخ 88/03/22 توسط مهدی
|
دارا جهان ندارد ، سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد کارون ز چشمه خشکید ، البرز لب فرو بست حتی دل دماوند ، آتش فشان ندارد دیو سیاه دربند ، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو ، گرز گران ندارد روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد بر نام پارس دریا ، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما ، تیر و کمان ندارد دریای مازنی ها ، بر کام دیگران شد نادر ، ز خاک برخیز ، میهن جوان ندارد دارا کجای کاری ، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند ، دارا جهان ندارد آییم به دادخواهی ، فریادمان بلند است اما چه سود ، اینجا نوشیروان ندارد سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس ، شیر ژیان ندارد کو آن حکیم توسی , شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد هرگز نخواب کورش ، ای مهر آریایی بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد
نوشته شده در تاريخ 88/03/05 توسط مهدی
|
با باد خواهم گفت... حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که می گذرد آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیز بگذرد و بخواند ، قصه ای را که برایت آشناست... به یاد خواهی آورد مرا ، نگاه یخ زده ام را و روزی که دنیا را بر سرم خراب کردی به یاد خواهی آورد... به یاد قصه ای خواهی افتاد که نامهربانی تو و سکوت من آخرین برگشت بود به یاد خواهی آورد... کسی را که همه دنیای تو بود قسمهایی که خوردی عهد هایی که بستی و قلبی را که شکستی همه را به یاد خواهی آورد... با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را... نوشته شده در تاريخ 88/02/25 توسط مهدی
|
شبی ناگهان از تو تنها شدن شب ِحس ِای کاش فردا شدن
شب ِجان ِبارانم آتش گرفت شب ِ بغض ِ کهنه زبانش گرفت
شب ِ تکه تکه غرورم شکست دلم – متن سنگ ِصبورم – شکست
شبِ آینه تا شد از دیدنم پُر از وحشت ِمرگ ، خوابیدنم
همین لحظه هایی که ناباورند مرا تا مزار ِخودم می برند
کسی مرده در من که مومن نبود سزاوارِآغوش ِ ممکن نبود
کسی مرده در من که بیگانه نیست ستایشگر ِقلب ِ دیوانه نیست
کجایی تو ای عطر ِ بخشودگی به دادم برس ، مُردم از زندگی
رسیدن به آرامش ِبی کسی
در این ناگهان تلخ و تنها شدن به دادم برس ،صبح ِ فردا شدن
حریقی که پایان ِاین بستر است شکفتن در آغوش ِ خاکستر است
نوشته شده در تاريخ 88/01/31 توسط مهدی
|
تیر آرش در کمانم نام ایران بر زبانم قله ها در زیر پایم کهکشان ها آشیانم سرکشم چون کوه آتش آتشم ، آتشفشانم چون سیاوش پاک پاکم همچو رستم پهلوانم کاوه ام تارپود کاویانم من ز ماد و از هخایم از ارشک ، ساسانیانم ، مازیارم بابکم من رهبر آزادگانم جشن یلدا ، جشن نوروز هم سده ، هم مهرگانم نورخورشید نورچشم ام آسمان بی کرانم
|
|