آخرین بوسه


شب هنوز نرفته اما تو چرا بیـــــــداری؟ 


نکنه این همه دردو تو میخوای برداری؟ 



تو که گفتی همه شب من توی خوابت هستم 


کاشکی امشب خود من چشم تو رو می بستم 



من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد 


معنی معجزشو زود تو قلبـــــــــــــــــم برگرد 



جــــــــاده تحویل بهاره حالمو زیبا کن 


روی دنیای منو به روی عشقت وا کن 



کاشکی امشب مث ماهی توی تنگت بودم 


مث سالای گــــــــذشته مات و گنگت بودم 



کاشکی امشب مث عشقای تو کوتاه میشد

 
اون که باید برسه ایندفعه پیــــــــــــــدا میشد



نوشته شده در 90/05/27ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط __آريا__| |


در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین


همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود


چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان


همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک


پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد


بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود


کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما


که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان


چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار


نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟


به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود


در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت


گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر


نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت


از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت


از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد


چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند


به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم


بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن


اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است


بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم


نوشته شده در 90/03/20ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط __آريا__| |

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

 

بعد از همان تصميم کبري ابرها هم

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

 

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد

حتي براي خواندنش دندان ندارد

 

انگار بابا همکلاس اولي هاست

هي مي نويسد : اين ندارد... آن ندارد...

 

بنويس"کي آن مرد در باران مي آيد؟"

اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟


نوشته شده در 90/01/29ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط __آريا__| |

Design By : Mahdi Ariaei